مارتا جین دختر نوجوان داستان باید برای راندن درشکه خانوادگی شان در کوچ سالیانه تلاش کند و به برادرش و پدرش که حالا بر اثر چپ شدن کاروان پایش شکسته کمک کند ، همچنین مراقبت و رام کردن اسب ها را یاد بگیرد . هنگامیکه در کنار رودخانه در حال برداشتن آب است یک حیوان وحشی به سمتش حمله میکند در همین هنگام یک سرباز گشت زن او را نجات می دهد و همین آشنایی باعث می شود مارتا او را به عنوان بلد مسیر به رئیس کاروان معرفی کند . چند روز بعد وسایل و ابزار چند نفر از اعضای کاروان گم می شود و سرباز نیز ناپدید می گردد . همه مارتا را مقصر این اتفاق میدانند و او را دختری می خوانند که دردسرهای فراوان ببار می آورد و به پدرش نیز ناسزا می گویند . حالا مارتا برای پیدا کردن سرباز و اثبات بی گناهیش دست بکار می شود و سرانجام موفق می شود سرباز و وسایل ربوده شده را پس بگیرد و خود به عنوان امین و بلد کاروان مسیریابی را در کمال صلابت برای کاروان های در حال کوچ انجام دهد .


ارسال دیدگاه
ارسال
جهت مشاهده دیدگاه های کاربران کلیک نمایید
دیدگاه ها